یک آسمان تمنا

حرم، چون دریا بی کران است و چون اشک زلال. آب و هوای این سرزمین ملکوتی است. آبشاران امید، از چشمه ساران ضریح می جوشد و تا دل امیدوارت امتداد می یابد و تو، غرق در لحظه ها گام بر می داری. برای احترام، کفش از پا بر می کشی و پای از تعلقات بر می داری، این جا یک گام به منزل نزدیکتر شده ای...

دخیل بند ضریحت

وقتی به محضر تو شرفیاب می شوم / از شرم شعله می کشم و آب می شوم / کوثر پیاله زشراب طهور توست / طور شهود پرتو فاش ظهور توست / سینای جلوه شاهد نور حضور توست / خورشید هم از آینه داران نور توست / چشمم که محو حسن ملیح تو می شود...

غروب خورشید توس

امروز تقویمها با دیده‌های پرسوگ، برای دلها آتش می‌سرایند؛ ای گوشه نشین غریب توس! ما گریه می‌کنیم برای تنهایی ات. در این عزا، قلب هر کدام از دوستدارانت، زیارت نامه ای است که در مشهد تو معطر می‌شود. چند دفتر پر از ناگفته هاست که تنها در محضر تو خوانده می‌شود...

آهوانه

صدایت را می‌شناسم ای شمس؛ شعاع پریده رنگت را در ثانیه های زهر و آن فرشته‌ها را که بر رواق آینه کاری، از پیالۀ نیازت می‌نوشند، تو را می‌شنوم، تو را دوست دارم؛ که بر بام سرزمینم، چونان فرشته‌ای بی تاب، سرود غربت می‌خوانی؛ سر می‌گذارم بر این اندوه بی بازگشت...

مسافر بهشتی

دوستش زیرچشمی به امام نگاه کرد. هر دو برای دیدار آمده بودند. یکی برای دیدار با امام و دیگری دیدار مأمون. مرد ادامه داد: ‌نمازمان شکسته است یا نه؟
دوستش پوزخندی زد و آرام گفت:‌ این همه راه را آمده ای تا همین را بپرسی. معلوم است که نمازمان شکسته است...

اولین مرتبه

اولین مرتبه ای بود که در گوشه صحن / با سر زلف پریشان تو ور می رفتیم / پا به پای دل ما عشق قدم بر می داشت / روی دریاچه ای از ابر مگر می رفتیم ؟! / رو به ایوان طلا غرق تماشا بودیم / خوش خیال این که به دنبال پدر می رفتیم / تا به خود آمده بودیم، دوتا سر گردان...

آبرو آورده ام

یا خوانده یا نا خوانده ام، اکنون منم مهمان تو / پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد / هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو / گفتم منم در می زنم، گفتی به تو سر می زنم / من هم مکرر می زنم، کو عهد و کو پیمان تو؟ / سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام /

آرزویی که برآورده شد!

نه، چرا ناراحت؟ مگر نه این که همیشه آرزوی دیدنش را داشتم؟ این را پیرمرد با خودش زمزمه کرد وقتی که پیچ کوچه را رد می‌کرد. شادی؟ شاید این حس شادی بود که داشت وجودش را به هم می‌فشرد. شادی هست، اما خجالت هم هست، شاید اگر این‌ قدر پیر و حواس پرت ...

مناجات با دوست

گناهنم لباس خواری بر تنم کرده است و دوری از تو درماندگی را آرایشم شده است! و افزودگی آلودگی گناهانم، ماهی دلم را میرانده است! ای نهایت آرزویم ! ای تنها پاسخگویم ! و ای محبوب دلم! ماهی دلم را با جریان زلال توبه زنده گردان!