ولایتعهدی امام رضا

می دانیم که پذیرش ولایتعهدی، از روی میل و رغبت نبود و صرفاً برای حفظ مصالح مسلمانان و شیعیان و علویان صورت گرفت و امام(ع) از هر فرصتی برای بیان این حقیقت و نمایاندن نارضایتی خود بهره می‌جست و حتی از فرصت مناجات‌های خود در جهت افشای واقعیت استفاده می‌کرد و می‌فرمود: «اللهم انک تعلم انی مکره مضطر فلا تؤاخذنی کما لم تؤاخذ عبدک و نبیک یوسف حین وقع الی ولایه مصر.»

خداوندا! تو می‌دانی که من (در پذیرش ولایتعهدی) به اکراه و از روی ناچاری وارد شدم؛ پس مرا مورد مؤاخذه قرار مده، چنان که پیامبرت یوسف را به خاطر پذیرش سرپرستی مصر مورد مؤاخذه قرار ندادی.

 افشاگری امام(ع) به دعاها و مناجات‌ها محدود نبود، بلکه با بیان‌های مختلف و در فرصت‌های گوناگون به روشنگری می‌پرداخت. مردی از شیعیان که موضوع ولایتعهدی را مناسب مقام عالی امام(ع) نمی‌دید، از امام(ع) پرسید: چه چیز باعث شد ولایتعهدی را بپذیرید؟ امام(ع) فرمود: به نظر تو مقام پیامبری برتر است یا مقام امامت؟ مرد گفت: مقام پیامبری برتر است. امام(ع) پرسید: آیا کسی که علناً اظهار کفر و شرک می‌کند بدتر است یا کسی که اظهار اسلام و دیانت دارد؟ مرد گفت: کسی که اظهار کفر می‌کند بدتر است. امام(ع) فرمود: یوسف پیامبر(ص) خدا بود و از طرف عزیز مصر که صریحاً شرک می‌ورزید، قبول حکومت کرد. پس اگر من ولایتعهدی فردی چون مأمون را بپذیرم، غیرقابل توجیه نخواهد بود، ولی بدان با این همه، من از روی ناگزیری ولایتعهدی را پذیرفته‌ام. فردی به نام محمدبن عرفه می‌گوید: از امام(ع) پرسیدم چرا ولایتعهدی را تحمل کرده‌اید؟ امام(ع) فرمود: همان علتی که سبب شد جدم امیرمؤمنان در شورای خلیفه دوم وارد شود، باعث شد من ولایتعهدی را بپذیرم. یعنی چنان که علی از روی ناگزیری وارد شورا شد، من نیز ناگزیر بودم. علامه مجلسی ضمن نقل این حدیث، در بیان مقصود حضرت رضا(ع) می‌نویسد: «… ای لئلا ییأس الناس من خلافتنا و یعلموا باقرار المخالف ان لنا فی هذا الامر نصیباً.» برای آن که مردم از خلافت ما مأیوس نشوند و دشمن نیز اقرار کند که برای ما نیز در زمامداری بهره‌ای است. علامه مجلسی می‌افزاید: «یحتمل ان یکون التشبیه فی اصل الاشتمال علی المصالح الخفیه.» احتمال می‌رود که این تشبیه مشتمل بر مصالح پنهانی باشد که ما از آن بی‌خبریم. سیدمرتضی در بیان فلسفه پذیرش ولایتعهدی می‌نویسد: «اگر به من گفته شود: چرا امام رضا(ع) پیشنهاد مأمون را پذیرفت؟ در حالی که این مربوط به شؤون امامت نبود و مسؤولیت دینی به شمار نمی‌آمد، خواهم گفت: همان‌گونه که در مورد انگیزه حضور امیرمؤمنان(ع) در شوری به تفصیل سخن گفته‌ایم و متذکر شدیم که این حق حضرت بوده است و برای احقاق حق خود لازم بود تا در شوری شرکت جوید، اکنون در مورد امام رضا(ع) نیز همین را می‌گویم که چون حق او در آستانه تضییع و نابودی قرار گرفته است، پذیرفتن ولایتعهدی برای رسیدن به حق مسلم و مشروع آن حضرت بر ایشان لازم و ضروری بود.» آنگاه سیدمرتضی می‌افزاید: «با پذیرش این نکته که امام رضا(ع) حجت خداست، هرگونه تصور نابجا نسبت به ساحت قدس او نارواست.» شیخ صدوق در این زمینه می‌نویسد: «آنچه حضرت رضا(ع) را واداشت تا جانشینی مأمون را بپذیرد، همان روشی بود که پیغمبران در برابر برخی از شاهان و سلاطین عصر خویش برگزیدند و همان چیزی بود که امام حسن(ع) را واداشت تا با معاویه صلح نماید، چه این که ائمه دین در برخی موارد با زمامداران اموی و عباسی، بنا بر ضرورتی خاص و از روی مصلحت و یا به ناچار نرمش نشان می‌دادند. علاوه بر این که اگر حکومت از آن کسی باشد و عده‌ای سلطه‌گر از او بگیرند، حال اگر قسمتی را به صاحب آن برگردانند، پذیرفتن آن قسمت برای صاحب حق، جایز است.» جا دارد که از شیخ بزرگوار، مرحوم صدوق بپرسیم که اگر اقدام حضرت با انگیزه رسیدن به حق خویش بوده است، چرا آن حضرت پیشنهاد اصل خلافت را نپذیرفت! و چرا در قبول ولایتعهدی شرایطی را مقرر فرمود؟ و به طور جدی حاضر به مداخله در امور حکومتی نشد؟ بنابراین، هر چند سخن مرحوم صدوق و سیدمرتضی در جای خود صحیح است، ولی استناد عمل امام(ع) به ناگزیری و اضطرار آن حضرت، اثبات پذیرتر است.